هشت ماهگی نفسم
سلام عزیزدلمممم 
بسلامتی هشت ماهت تموم شد و وارد ماه نهم شدی پسر نازم 
این ماه با کلی خبر جدید همراه بود؛ اولین خبر اینکه:
رویش مروارید خوشگلت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــارک مامانی






چهارشنبه 93.10.17 خونه مامان جون بودیم که یکم نق نق میکردی، حدس زدم از خارش لثه ت باشه، رفتم دستامو شستم و اومدم لثه هات رو ماساژ بدم که دیدم یه مروارید سفید ناز جوونه زده، انقدر ذوق کردم و بلند گفتم مامانننننن دندون امیرصدرا دراومده، هورااااااااااااا، بعدش فورا زنگ زدم به بابایی و خوشحالش کردم، بابایی هم مدام میگه صدرایی نیش برنجی. ایشالا قراره همین روزا مامان جون برات آش دندونی بپزه گل نازم 
خبر دوم اینکه:
الهی من فدای اون پاقدم پرخیر و برکتت بشم که باعث شد ما يه خونه خوب بخریم؛ فرشته آسمونی من، امیرصدرای نازم از وقتی که پاهای کوچولوت رو تو زندگیمون گذاشتی همه جوره خدا کمکمون کرده و به زندگیمون برکت داده. منتظر مقدماتي بوديم كه بتونيم خونه دلخواهمون رو بخريم اما به کمک خدا كه شك ندارم از وجود پربركت تو هستش تونستيم بخریم عزیزم، از خدای بزرگ بخاطر نعمت هاش ممنونم 
خبر سوم اینکه:
نی نی دایی جون و زندایی جون تو راهه، هوراااااااا. ایشالا بسلامتی این دوران سپری بشه و نی نی نازشون صحیح و سالم به دنیا بیاد، الهی آمین 
نازنینم از اوضاع و احوال هشت ماهگیت بگم که خیلی شیطون شدی مامانی، یه لحظه تو رختخوابت نمیمونی و مدام میخوای بری اینور اونور ببینی چه خبره، امکان نداره یه چیزی جایی بذاریم و نخوای بگیریش، باید حتما بری بگیریش بررسیش کنی، هنوز چهار دست و پا نمیری ولی حسابی خودت رو میکشی رو زمین و هر جا که بخوای میری، خلاصه اینکه نگهداریت یه خورده سخت شده، مخصوصا روزهاییکه خیلی نق میزنی، بعضی روزا از صبح که بیدار میشی شروع میکنی به نق زدن تا آخر شب! فکر میکنم بخاطر خارش لثه هات باشه ... به بابایی گفتم وقتی نق نقو میشی تلافی همه وقت هایی که آروم و خوش اخلاق هستی رو درمیاری. بهم خیلی وابسته شدی و وقتی کار داشته باشم و بذارمت پیش مامان جون دیگه مثل قبل آروم نمیمونی، تو این مدت چندبار واسه اینکه میرفتیم دنبال خونه، یک بار هم باید برای کار اداری میرفتم جایی، یک بار هم با بابایی میخواستیم وسایل خونه رو جمع کنیم گذاشتمت پیش مامان جون و حسابی اذیت کرده بودی، خودم اصلا دلم نمیخواد یه لحظه هم ازت جدا بشم ولی گاهی دیگه مجبور میشم، عزیزدل مامان هر چقدر هم نق بزنی و اذیت کنی دلم نمیخواد یک لحظه بودن با تو رو از دست بدم، نفس کشیدن تو هوای تو رو با همه دنیا عوض نمیکنم فرشته خوشبختی من، کوچولوی دوست داشتنی من 


قند عسل از کارهای جدیدت بگم که تازگیا رو پاهات می ایستی
شبها دیرتر میخوابی و صبح ها هم دیگه مثل کساییکه میخوان برن سرکار ساعت 7 بیدار نمیشی، به قول بابایی شغلت رو از کارمندی به آزاد تغییر دادی و ساعت حدود 9 بیدار میشی، وقتی میخوام لباست رو عوض کنم و لخت میشی شروع میکنی به سینه زدن، انقدر این کارت برام خنده داره که نگو، آخه هیئت هم نرفتی نمیدونم این کار رو از کجا یاد گرفتی، وقتی کسی میخواد بغلت کنه و دوست داری بری بغلش دستات رو باز میکنی ولی اگه نخوای بری خودت رو میچسبونی بهم و دستتو می بندی. وقتی دمر میشی روی دستهات می ایستی و تا جاییکه بتونی خودتو میکشی بالا، گاهی فکر میکنم الانه که بلند شی. یه کاری که جدیدا انجام میدی به شکم میخوابی و دست و پاهات رو میاری بالا و خودت رو معلق میکنی، معمولا بعدشم نق میزنی، هر چی دقت میکنم بفهمم این کار رو برای چی انجام میدی سر در نمیارم!! بیشتر شب ها موقع خواب بابایی بغلت میکنه و راه میبره و شعر میخونه، شما هم انقد ناز تو بغلش میخوابی اونوقت بابا میگه پسرم عاشق اینه که تو بغلم بخوابه، وقتایی هم که از سر کار میاد فورا دستاشو میشوره و میاد سراغ گل پسری و انقد باهات بازی میکنه تا قهقهه ت رو دربیاره، الهی قربون خنده هات بشم نفسم. گاهی هم رو شونه هاش مینشونتت و عاااشق این کار هستی، وقتی اون بالا نشستی هی بهم نگاه میکنی و حرف میزنی و میخندی که نگات کنم، منم میدووم دنبالت و مثلا میخوام بگیرمت ولی نمیتونم، انقد این بازی رو دوست داری و ذوق میکنی که نگو
وقتی میخوام لثه هات رو ماساژ بدم با همون دندون نصفه و نیمه ت چنان گازی میگیری که جیغم میره هوا
وقتی قربون صدقه ت میرم و نازت میدم انقد میخندی و خوشحال میشی، اینجور وقتا صورتتو میچسبونی به صورتم کلی کیف میکنم، راستی یه چیز از اینم بهتر، گاهی دهن کوچولوت رو باز میکنی و میکشی رو لپم، انگار داری بوسم میکنی، قربونت برم عشقمممم، جوووونم، قلب مامان هستی پسرم، فدای محبتت بشم من 


برای شهادت امام رضا (ع) بابایی نذر کرده بود بره مشهد، خیلی اصرار کرد که ما هم بریم، منم خیلی دلم میخواست برم ولی هوای مشهد خیلی سرد و سوزناکه، منم تا الان کلی مراقبت بودم که خدای نکرده سرما نخوری میترسیدم تو اون هوا سرما بخوری و علی رغم میل باطنی نرفتم. باباجون و مامان جون هم از قبل هتل رزرو کرده بودن و رفتن. من و شما و زندایی جون هم رفتیم خونه مامان جون اینا که تنها نباشیم، وای تو این دو روز انقدر بد قلق شده بودی که نگو، تا از کنارت بلند میشدم شروع میکردی به نق زدن، حتی موقع خواب شب چندبار بیدار میشدی و گریه میکردی. فکر میکنم دلیلش این بود که وقتی میریم اونجا کلی همه دورت هستن و باهات بازی میکنن، برای همین به تنها اونجا بودن عادت نداری، به قول خاله م هواخواهات و نازکشات نبودن واسه همون نق میزدی، خلاصه با بدبختی تو این دو روز غذا پختم و به کارها رسیدم، مدام یا باید بغلت میکردم یا میخوابوندمت، خیلی خسته و کلافه شده بودم و کلی دلم به حال مامانایی که نی نی شون نق نقو یا بغلیه سوخت
پسرم مامان یک ماه دیگه از مرخصیم باقی مونده و بعدش باید برگردم سرکار، خداروشکر توی محل کارم مهد داریم که فقط برای بچه های پرسنل هستش و خیلی خوب رسیدگی میکنن، یه روز با شما و بابایی رفتیم اونجا تا با محیطش آشنا بشیم و با مربی صحبت کنم ببینم اوضاعش چطوره، خانم مربی خیلی خانم خوب و مهربونی بود، قرار شد از ساعت 7-8، 10-10:30، 12-1 بیام پیشت بمونم و بهت غذا و شیر بدم و بعدازظهر هم اکثر روزها 2 بیایم خونه، راستش با اینکه شرایط خوبی داره و زود زود میام پیشت بهت سر میزنم، خیلی غصه دارم که قراره روزی چند ساعت ازت دور باشم، واقعا نمیدونم میتونم تحمل کنم یا نه، انشالا خدا خودش کمک کنه که من و پسر گلم اذیت نشیم.
راستی علاوه بر فرنی و سوپ، زرده تخم مرغ و ماست و پوره هم به غذاهات اضافه شدن و گاهی هم یکم موز یا سیب له شده بهت میدم، موز خیلی دوست داری ولی سیب نه! ماست هم خیلی دوست داری مثل بابایی، گاهی وقتا که سوپت رو خوب نمیخوری وسطاش بهت ماست میدم که تشویق بشی سوپ رو بخوری
هر روز که از خواب بیدار میشم اول از همه غذاهات رو میذارم، سوپ، فرنی، تخم مرغ، پوره و عصاره گوشت. هر کی بیاد گاز رو ببینه فکر میکنه مهمون دارم، یه مهمون کوچولو و ناااااز، مامانی جدیدا با شیشه آب نمیخوری، با لیوان هم یا همش از کنار دهنت میریزه بیرون یا میشینه تو گلوت و میترسم اونطوری بهت بدم، خلاصه این آب خوردنت هم شده یه معضل!
تازگیا میگی بَ بَ بَ بَ، وَ وَ وَ وَ، هِ هِ هِ هِ هِ، اَدَه ... بی صبرانه منتظر روزی هستم که بهم نگاه کنی و بگی مامان عزیزدلم 


پسرنازم، عزیزتر از جونم؛ برات می نویسم تا بدونی این روزها عشق نابت تو تک تک لحظه های زندگیمون جاریه، با نفس هات زندگی میکنیم، با نگاه پرمهرت انرژی میگیریم و با خنده هات تمام خستگیمون از بین میره
عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقتم معنای زندگی من
اینم یه سری از عکسای قشنگت یکی یه دونه مامان
رفتی بالای یخچال چیکار کنی وروجک ![]()

اینجا هم رفتی تو چمدون مسافرت مامان جون اینا 

قربون قیافه نازت بشم مامانی 






داری با پلنگ صورتی صحبت میکنی مامان 

اینم دندون خوشگلت نفسم 



هشت ماهگی نفسم 

